آناهیتا و خاله پروانه
سلام دوستان
هفته گذشته مهمان داشتم اونم خواهر با همسرش یعنی خاله آناهیتا . یک هفته خونمون بودند. آخه هوای بوشهر توی این فصل خیلی خوبه . یعنی ابان و آذر بوشهر مثل اردیبهشت و خرداد شمال می مونه.
آناهیتا حسابی بهش خوش گذشته بود انگار براش یه همبازی اومده بود خالشو می برد تو اتاق می گفت غذا درست کردم بخور اونم غذاهای مختلف، نقش خانم دکتر رو بازی می کرد هر روز کتاب هاشو پهن می کرد و می گفت کتاب بخون اونم معمولا آخر شب . می گفت تو فروشنده من میام فروشگاه خرید می کنم . خلاصه وقتی آنا می خوابید منو و خواهرم می تونستیم حرف بزنیم .
خلاصه هر روز با خوشحالی بیدار می شد فقط وقتی زنگ می زد به مادر جونش می فهمید پسرخاله هاش پیشش هستن حسودیش می شد . خاله آناهیتا براش کاموا بافت خیلی ناز شدند فقط منتظر هستیم یه کوچولو سرد بشه تا بتونه بپوشه . 







جمعه رفتیم کنار دریا دخترم حسابی دوچرخه بازی کرد فقط چون شب بود نتونستم عکس های خوبی بگیرم . بعد توپ بازی کردیم حسابی خسته شدی و گرسنه نشستیم و غذا خوردیم وای که گرسنه هستی غذا خوردنت دیدنیه .

این جمله ها رو آناهیتا همیشه به باباش میگه 
دوست دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه
دوست دارم قد تموم ستاره های آسمون
این وسط من که حسودیم میشه کلی التماس میکنم میگه باشه تو هم دوست دارم ولی بابایی رو قد ستاره های آسمون دوست دارم
ای خدا بده شانس 


آناهیتا و خاله پروانه
